یک روز حسابی کارصبحانه جمع کردن تشک هانیلارو بردم حموم. نیکی و بردم حمام. گفتم بعدا برو گفت نه خودم میرم. یکم موند گفت نه تو بیا. کلی جنگیدیم و کلی حرف گوش نکرد نیلا هم پشت در حمام گریه میکرد نهار هم نداشتیم. میدونستم زود گرسنش میشه نیکیجزئیات بیشتر درباره یک روز حسابی کاردرست، نیلا، بردم، آشپزخونه، حمامفرنی درست کردم به نیلا فرنی دادم. حوصله هیچ کاری نداشتم نهار خوردمگوشی و گذاشتم روی تایم لپس. دور تند از کار کردنم توو آشپزخونه فیلم گرفتم. آشپزخونه ی ترکیده رو مرتب کردمیه دسر با آرد نخ
برچسب:
نویسنده: بنیامین قاسمیپور
تاريخ: دوشنبه
5 مرداد
1405 ساعت: 3:06